باز هم جراحتی به اندازه ی معصومیت کودکانه . باز هم مرگی به رنگ واژه های بچگانه.
کودکانی که در ازدحام برنامه ی خاله شادونه چه بی پناه از بین رفتند.انگار فجایع در این کشور تمام نشدنی است.یک روز شاهد اشک مادری که کودکش در آتش مدرسه میسوزد و روز دیگر کودکی که برای گذشتن از رودخانه و رفتن به مدرسه انگشتش را از دست میدهد.اینها همان هایی هستند که میگفتیم امیدِ کشورند؟اینها همانی هستند که گلهای باغ زندگی ما بودند؟
چه کسی مسئول است؟مسئول برنامه ها؟مجری برنامه ها؟سیاست اقتصادیِ فلج و از کار افتاده ای که جیب مردم را خالی کرده است؟خانواده ای که بدون آگاهی از سلامت جامعه،کودک را در معرض خطر قرار میدهد؟فرهنگ پوسیده و زهوار در رفته ای که تک به تک سلول های جامعه را با خفیف شدن و زیر دست بودن عجین کرده است؟
مجموع همه ی اینها یعنی جان کسی در خطر است.جان یک شهروند.سیستم مریضی که فقط در فکر پر کردن جیب خودش است و ذره ای هم از "بنی آدم ..." بویی نبرده است.کار فرهنگی میکنیم در حالیکه فقط اسمش را یدک میکشیم.برنامه های تفریحی کودکانمان تنها جنبه ی تجاری پیدا کرده اند و آموزش ها تکراری و بی محتوا.
به راستی چطور میشود به آموزش کودکان و سلامت روح و جسم شان اطمینان داشت در حالیکه فرهنگیان ما مریضی سختی به نام تجارتِ فرهنگی گرفته اند؟